تبليغاتX
شاید عشقی پیدا شود که بی انتها باشد !!!!







نمیدونم...........!!!!!!!!!!!

زمانی فرا می رسد که خواهی فهمید


بهترین جلوه ی تردید، همین سکوت لعنتی ست


سکوتی از جنس خفقانی مبهم


وحال که ترس جزیی از وجود من دیوانه است مرا باور کن


افسون سبز چشمان سردش را هر از گاهی به یاد میاورم


از نامهربانی اش فرار می کنم و در آغوش محبتش خود را پیدا می کنم


از نگاه های غضب ناکش ناله می کنم و با لحن آبی صدایش آرام می گیرم


خداوندا این چه حکایتی ست؟


ثانیه ای ترس و دقیقه ای آرامش


لحظه ای سکوت و روزی هیجان


هفته ای انتظار و ماهی وصال
سالی اشک و قرنی ابهام
ابهام از اینکه فردا بی او چگونه می گذرد؟؟؟
...
در انتهای همان اوج غریب همیشگی باز برایت دعا میکنم

                                                    منبع: (سحرناز):http://www.magnet-70.blogfa.com



عشق سوزان قیامت
[ ]


یک فکر دیگر....!!!!

                  

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم

گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم

تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست

ناچار این پرواز را این بار باور میکنم

یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من

به احترام رجعتت من ناز کمتر کنم

یک شب اگر گفتی برو دیگه ز دستت خسته ام

آن شب برای خلوتت یک فکر دیگر میکنم

صحن نگاهت را به روی اشتیاقم باز کن

من هم ضریح عشق را غرق کبوتر میکنم

شعریست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو

یک روز من این شعر را تا آخر از بر میکنم

گرچه شکستی عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم

زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت

با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر میکنم

کاش بودی............................!!!!

(مریم حیدر زاده)

دوستای گلم (نفس) ببخشید یادم رفته بود اسم نویسنده رو بنویسم ببخشید



عشق سوزان قیامت
[ ]


بدون شرح........!!!!

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده  بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و ...

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه  و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود  sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش 

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟          آغاز کسی باش که پایان تو باشد


عشق سوزان قیامت
[ ]


به لیلا بگویید من نخواهم مرد....!!!!

به لیلا بگویید من نخواهم مرد!

 

شاعران چه می خواهند از جان عاشقان؟

 

آتش کدام کینه در دلهای سیاه شسان

شعله می کشد

           که چنین مشتاقانه

چشم در دیدگان خیس معشوقه های جهان دوخته ا ند؟

 

-آب چشم عاشقان

                 بس تان نبود

که چشم طمع به قطره های اشک لیلای بینوایم دوخته اید!

 

خبر از مرگ مجنون

                         آورده اید

                                    که لیلای مرا بگریانید؟

-به لیلا بگویید من نخواهم مرد!

                       

                                (کریم شفائی)


عشق سوزان قیامت
[ ]


امید به زندگی....!!!!

در صفحات زندگی رنگ امید دیده ام

                                 در ره عشق هرچه راچشم تو دید دیده ام

 

هر نفسی فرو رود بوی حیات می دهد

                                لحظه به لحظه آنچه را دل میطلبید دیده ام

 

دیدن روی تو اگر نیست میسر این زمان

                                  با دل  خویش  آنچه را دیده  ندید  دیده ام

 

بوسه اگر نمیزند باد به باغ و بوستان

                                    آخر شام  تیره  را  صبح  سپید  دیده ام

 

من به بهای هستی ام عشق تورا خریده ام

                                   ارزش عشق را یقین د این خرید دیده ام

 

منتظرم  اگر تورا  وقت  غنیمتی  دهد

                                   عیان کنم راز وهرآن گوش شنید،دیده ام

 

به چشم خویش آن زمان که درسرای خویشتن

                                     مرغ دلم  برای  تو سینه  درید  دیده ام

 

خدا کند رسد خبرزکوی تو مهیمنا

                                   به دل هراس واضطراب بی عدید دیده ام

 

اگر نشد قدم نهی به چشم اشکبار من

                                 ولی به شهر "عابد"ی در این امید دیده ام

 

 

                                        (غلام عباس سپاسدار)

 



عشق سوزان قیامت
[ ]


شاید زندگی.....!!!!

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ،

آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود

به دنبال چه می گردد؟ هیچ!!! زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که

بر دل داری شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به

همان فردایی است ، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی ظرف امروز ، پر از بودن توست شاید

این خنده که امروز ، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با ، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه

خاک ، به جا می ماند زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش

رود زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق زندگی ، فهم نفهمیدن هاست زندگی ، پنجره ای باز، به

دنیای وجود تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست فرصت

بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو

به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من ، وزن

رضایتمندی ست زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم زندگی

زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی

ست من دلم می خواهد قدر این خاطره رادریابیم .



عشق سوزان قیامت
[ ]


((------))

به جز حضور تو،هیچ چیز این جهان بی کران را جدی نگرفته ام ، حتی عشق را !!!!

بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند، هم چون که آفریده ام از عشق جهانی

برای تو !!!!

جا مانده است چیزی،جایی که هیچ گاه،دیگر هیچ چیز، جایش را پر نخواهد کرد ، نه

موها ی سیاه نه دندان های سپید......................!!!!

ای کاش..............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



عشق سوزان قیامت
[ ]


کلاهی در باد،چتری در باران

پنجره ها را باز می کنی

و از رهگذرانی که باد-کلاه های شان را برده

با اضطراب می پرسی:

شما که تو را می آمدید

ندیدید باد دختری را با خودش ببرد؟

وقتی هزار بار این پرسش را

از هزار رهگذر آشفتهء باد پرسیدی

آن وقت نوبت من خواهد رسید

که پنجره ها را باز کنم

و از رهگذرانی که هیچوقت باران-چترهایشان راخیس نکرده

با نگرانی بپرسم:

شما که تو راه می آمدید

ندیدید باران مردی را با خودش ببرد؟

 

بادها دختران خدا را با خود به آسمان می برند

و باران های بهاری مردان خدا را از روی زمین می شویند

 

بارانی که مرا از روی خاک شست وبرد

اشک هایی بود که از چشمان تو می بارید-

پس از آنکه من تنها و غریب مردم

برروی خاکی که هنوز گرمای نگاه تو را داشت!!!

 



عشق سوزان قیامت
[ ]


خوش آمد بهار...

گل از شاخه تابید خورشید وار

چو آغوش نوروز پیروزبخت

گشوده رخ و بازوان درخت

گل افشانی ارغوان

نوید امید است در باغ جهان

که هرگز نماند به جای

زمستان اهریمنی

بهاران فرا میرسد پرسیدنی

سراسر همه مژده ایمنی

در این صبح فرخنده تابناک

که از زندگی دم زند جان خاک

بیا با جان و دل پاک

همه لحظه ها را به شادی سپار

نوایی هم آهنگ یاران برآر

خوش آمد بهار

دوستای عزیزم عید همتون مبارک

امیدوارم که سال خوبی داشته باشید



عشق سوزان قیامت
[ ]


پیش از آنکه بمیرم ، چیزی بگو !

من با نگاه روشن خویش

راهی خواهم گشود برای فرداهای تو-

از میان تاریکی هایی که تو را احاطه کرده اند

و چنان آرزومندانه دعایت خواهم کرد

که مطمئن باشی خون زندگی

همواره در رگهایت جریان خواهد یافت

اما من که زمانی طولانی عاشقت بوده ام،

چنان در سپیدی گذرزمان گم خواهم شد

که تو حتی در میان دفتر خاطرات کهنه ات هم-

نشانی از من نیابی!

 

من خواهم رفت

و تو شادمانه بال و پر خواهی گشود

و همچنان از سرسره زندگی پایین خواهی لغزید

و فراموشت خواهد شد-

که چه معصومانه دوستت داشتم!

بعد در میان آن همه ازدحام و هیاهو،

گردش دوار چرخ فلک تو را به اوج آسمان خواهد برد

و تو از آن بالا-

مردی را نظاره خواهی کرد

که به دنبال رویاهای گمشده خود میگردد!

 

من خواهم پذیرفت،

من خاموشی سرد کوچه ها را باور خواهم کرد

و با آیینه ای که دم به دم

سپیدی موهایم را به من یاد آور می شود -

دوست خواهم شد

و عصای پیری ام را که  در پای پله ها انتظار مرا میکشد،

مهربانانه به مشت خواهم فشرد

و با چنان هراسی از پله ها بالا خواهم رفت

که انگار هر لحظه ممکن است به پایین سقوط کنم!

 

اما میدانم-

سقوطی در کار نیست!

هیچکس مرگ انسان را به حساب شکست او ننوشته است

و هیچ نکیر و منکری در آن صندوقخانه سرد وتاریک و تنگ،

آدمی را به خاطر نا به هنگام مردنش مواخذه نخواهند کرد

 

اما من دلم نمی خواهد دو تا مزار داشته باشم،

یکی در گورستان شهر

و یکی در دل زنگار گرفته تو!

 

پیش از آنکه بمیرم ،

چیزی بگو!

 

                                          (کریم شفائی)                 

 



عشق سوزان قیامت
[ ]



آمار و امکانات

وبلاگ ما را صفحه خانگی خود کنید        اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها !    لینک RSS    افراد آنلاين: 1 نفر     تعداد افرادی که تا حالا اومدن تو خونه دلم : 1

Designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006-07 ParsiTheme.blogfa.com

wwW.tanhatar az eshgh.BloGfa.cOm
قالب وبلاگ :: کدجاوا